دلم را به جرعه ای از زلال چشمانت میبازم!
آرزوهای دور و درازم را به تبسمی شیرین بر لبانت وا مینهم!
گوش جانم را به ترنم خوش آهنگ کلامت میسپارم!
نگاهم را به رد پایت بر روی تن خشک برگها میلغزانم!
آخرین توانم را در گلویم جمع میکنم و فریادت میزنم
اما هر چه میکنم کلمات از دهانم خارج نمیشوند
من درون خودم زندانیم..
خودم قفسی ساخته ام از خودم برای خودم...
تو را رها میبینم که میگذری...
من بالهای زخمیم را به اشک میشویم و منتظر میمانم که برگردی.
برمیگردی؟
ای روزهای رفته در خواب غفلت
ای لحظه های گذشته در بیخودی
.
.
.
اما افسوس....
که آب رفته به جوی نیاید...
نظرات شما عزیزان:
تبا 
ساعت23:10---26 تير 1392
سلام خدمت رسیدم تا بابت وبلاگ خوبتون تبریک بگم
امیدوارم با تبادل لینکها بر بنده منت بگذارید
دوستدار دوستان خدا
solaleh20 
ساعت14:51---11 تير 1392
خدتون بهترین جواابو دادین: آب رفته به جوی باز نمی گردد